گُذر ِ زمان

در کمال ناباوری (یه دونه ر داره) وقتی خواستم وارد ِ بلاگفا بشم، رمزم یادم نمیومد :) کی فکرشو می‌کرد؟

و جالب‌تر اینکه ایمیلی که به بلاگفا داده بودم رو یادم بود ولی پسوردشووو نه :")

پس وقتی بهتون میگه ایمیل جایگزین بذارید، برای همین روزهاست.

خلاصه که بعد از سختی‌ها اومدم. چشم‌هامو گرم کردم که حسابی بخونم و کیف کنم، امااا هی وبلاگ‌هارو باز کردم و دیدم نوشته آدرس مورد نظر پاک شده.. باز کردم و نوشت آدرس اشتباهه..

آیدی بعضی‌هارو که داشتم، وارد کردم و دیدم بعله.. دیگه انگار زندگی و روزگارشون اونی نیست که بوده :(

ولی چی شد که تونستید گزینه‌ی دیلیت رو بفشارید؟

ما همونایی بودیم که روزهای پاک شدن ِ پست‌ها توسط بلاگفا، خون ِ دل خوردیم و همه رو برگردوندیم. حتی به عنوان موقت و توی آرشیو.

نمی‌دونم.. همیشه دوست داشتم بیام و قشنگی‌هارو ببینم. دونفره‌هارو. موفقیت‌هارو. غم‌های زودگذر رو..

البته که دُنیای ِ اون روزهای همه‌ی ما با الان فاصله‌ها داره، این رو می‌دونم.

+ اگر اینجا رو می‌خونید هنوز منتظر کامنتتون هستم.

+ برای بعضی‌ها موفق به ثبت کامنت نشدم، بسته بود.

میانه‌ی راه

یه جایی از زندگی چشم‌هاتو باز می‌کنی

واقعیت رو می‌بینی

و می‌فهمی تمام‌ش رو توی رویا بودی

از فواید نوشتن فصل دوم!

امروز که لا به لای مقاله‌ها گم شده بودم به یه مقاله‌ی انگلیسی جذاب برخوردم. شاید اونقدرها شبیه ِ چیزی که دنبالش بودم، نبود، اما دلم نیومد نصفه نیمه رهاش کنم.. یه جایی از متن نوشته بود:

‌می‌توان درک کرد که وقتی فردی شخصیت وجودی خود را به یک رابطه وارد میکند و مایل است در این رابطه تلاش کند، در نهایت راه را برای پیوندی زیبا فراهم می‌کند

که دارای ماندگاری طولانی تر و پذیرش بیشتری است

که در آن فرد مطمئن از این واقعیت است که انتخاب شریک‌اش اشتباه انجام نشده است.

.

.

.

+ به نظرم باید چند بار از روش خوند :)

باهَمانهـ

به چاهار دیواری ِ نُقلی‌مان فکر می‌کنم. به اینکه پَس از سال‌ها خیال‌بافی، سرانجام شد. مکث می‌کنم. به یاد آن روزها. صفحه‌ی بلاگفا را باز می‌کردم. و از تو می‌نوشتم. بی‌آنکه اسمی ازت ببرم. حالا کنارم هستی. اسمت بر سر زبان جاری. بی‌هیچ ملاحظه‌ای. نگاهم می‌کنی. توی گوش‌هایم می‌گویی باورت شد؟ من از خوشی پرواز می‌کنم. قیمت یخچال و گاز را بالا و پایین می‌کنیم. فکر می‌کنم که اگر آن سال‌های دور شده بود، چه قدر سود کرده بودیم :)) و یک دقیقه بعد می‌گویم حتما حکمتی بوده. همین که تو باشی، حتی دور و دیر، شُکر دارد و اسپند رفیق. باقی همه می‌گذرد..

ای شیرین‌ترین خیال ِ واقعی

و هنوز

دیدن اسمت را

در شناسنامه‌ی قرمز رنگم

باور ندارم..

روی اسمت،

روی رنگ آبی جوهر 

دست می‌کشم..

نفس عمیق می‌کشم

و چشمانم را می‌بندم

این بار از واقعیت

به خیال..

پلک می‌زنم،

نام تو سرجایش باقی‌ست

با مُهر کنارش

و صفحه‌ای که با تو تکمیل شد.